خرید بک لینک

امروز، روز اول اردیبهشت ماه جلالی است و در این روز چه سخنی بهتر از ستایش سعدی؟

سعدی

اما ستودن سعدی را زبانی چون زبان سعدی باید، که طبع سحارش چشمه جوشان است و کلام دلفریبش با معجزه پهلو می زند :

بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس

حد همین است سخندانی و زیبایی را

باری سخن درباره سعدی بسیار گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم و جای آن دارد، اما گمان می کنم روز بزرگداشت این شاعر جهانی، فرصت خوبی باشد برای تفرجی هرچند کوتاه در گلستان و بوستان و دیگر شاهکارهای این اندیشمند ارجمند، که هرکدام شیرینی خاص خود را دارند. در اینجا از باب نمونه بخشی از قصیده زیبایی را می آورم که در ستایش علاء الدین عطاملک جوینی صاحب دیوان سروده (و البته در کنار ستایش از سعدی، باید از چنین دولتمردان صاحب ذوقی نیز که امثال سعدی را حمایت کرده اند به نیکی یاد کرد). این قصیده با موسم بهار که در آن هستیم هم مناسبت تمام دارد. دقت در تردستی و چالاکی زبان سعدی در همین یک قصیده مشتی از خروار سخنوری و سخندانی سعدی است :

در آغاز با بیانی ملیح و نرم به ستایش معشوق می پردازد ضمن اینکه تا جایی که امکانات زبان اجازه می دهد از بازی با کلمات هم غافل نمی ماند :

شکر به شکر نهم در دهان مژده دهان

اگر تو باز برآری حدیث من به دهان

(جناس شِکر و شُکر، دهان و دهان)

تو آن نهای که چو غایب شوی ز دل بروی

تفاوتی نکند قرب دل به بعد مکان

(مشابه این مضمون را حافظ یک قرن بعد از سعدی بازگو می کند :

گرچه دوریم به یاد تو قدح می گیریم

بعد منزل نبود در سفر روحانی

اما سعدی معشوق را غایب می داند و حافظ خود را)

قرار یک نفسم بیتو دست میندهد

هم احتمال جفا به که صبر بر هجران

محب صادق اگر صاحبش به تیر زند

محبتش نگذارد که بر کند پیکان

وصال دوست به جان گر میسرت گردد

بخر که دیر به دست اوفتد چنین ارزان

کدام روز دگر جان به کار بازآید

که جانفشان نکنی روز وصل بر جانان؟

کلمات چقدر ساده و بی تکلف و بسیار طبیعی در کنار هم می نشینند و معانی زیبا و والا را خلق می کنند! و بیت بعد که نکته دانی و نکته سنجی سعدی را به کمال نشان می دهد :

شکایت از دل سنگین یار نتوان کرد

که خویشتن زدهایم آبگینه بر سندان

(که این معنی یادآور بحث مهمی است در عرفان چنانکه مولانا نیز در بحث ادب ورزیدن در برابر امر والا به همگان هشدار می دهد :

از خدا جوییم توفیق ادب

بی ادب محروم ماند از لطف رب)

و باز در ادامه با همان بیان سیال و روان و به زیبایی قدر معشوق را گوشزد می کند :

ز دست دوست به نالیدن آمدی سعدی؟

تو قدر دوست ندانی که دوست داری جان

گر آن بدیع صفت خویشتن به ما ندهد

بیار ساقی و ما را ز خویشتن بستان

و باز هم بازی ماهرانه با کلمات : خویشتن دادن و از خویشتن ستاندن. در بیت بعد باز هم با پس و پیش کردن کلمات معنی بدیعی خلق می کند :

چگونه پیر جوانی و جاهلی نکند

درین قضیه که گردد جهان پیر جوان

در بیت پیشین گفت حال که آن معشوق بدیع صفت ما را از دیدار خود محروم می سازد به ساقی بگویید بیاید و با شرابی که می دهد ما را از خود بیخود کند، و این بیت در واقع بیان علت این رفتار است. پیداست که سعدی در سنین پیری بوده و برای توجیه جوانی کردن خود و روی آوردن به ساقی، این حسن تعلیل استادانه را پیش می کشد که وقتی جهان پیر در بهار و اردیبهشت جوانی و جاهلی می کند، جوانی و جاهلی کردن من پیر چه عیبی دارد؟

سپس همین مضمون مفصلی می شود که به سوی توصیف بهار چرخش کند که فقط باید خواند و از تشبیهات و ریزه کاری ها و روانی آن لذت برد:

نظارهٔ چمن اردیبهشت خوش باشد

که بر درخت زند باد نوبهار افشان

مهندسان طبیعت ز جامه خانهٔ غیب

هزار حله برآرند مختلف الوان

ز کارگاه قضا در درخت پوشانند

قبای سبز که تاراج کرده بود خزان

به کلبهٔ چمن از رنگ و بوی باز کنند

هزار طبلهٔ عطار و تخت بازرگان

بهار میوه چو مولود نازپرور دوست

که تا بلوغ دهان برنگیرد از پستان

نه آفتاب مضرت کند نه سایه گزند

که هر چهار به هم متفق شدند ارکان

اوان منقل آتش گذشت و خانهٔ گرم

زمان برکهٔ آبست و صفهٔ ایوان

بساط لهو بینداز و برگ عیش بنه

به زیر سایهٔ رز بر کنار شادروان

تو گر به رقص نیایی شگفت جانوری

ازین هوا که درخت آمدست در جولان

ز بانگ مشغلهٔ بلبلان عاشق مست

شکوفه جامه دریدست و سرو سرگردان

و باز در چرخشی دیگر به معشوق التفات می کند و بعد از اینهمه تعریف و تمجید از بهار، به او می گوید که تو از بهار زیباتری و در عین حال به چرخش بعدی که همان بیت تخلص است نزدیک می شود :

تو خود مطالعهٔ باغ و بوستان نکنی

که بوستان بهاری و باغ لالستان

کدام گل بود اندر چمن به زیباییت؟

کدام سرو به بالای تست در بستان؟

چه گویم آن خط سبز و دهان شیرین را

بجز خضر نتوان گفت و چشمهٔ حیوان

به چند روز دگر کافتاب گرم شود

مقر عیش بود سایهبان و سایهٔ بان

تو کافتاب زمینی به هیچ سایه مرو

مگر به سایهٔ دستور پادشاه زمان

در این مصرع اخیر است که شاعرِ قصیده سرا، قصد اصلی خود را آشکار می کند و از ستایش معشوق و توصیف بهار و بازگشت به معشوق، به ناگهان رو به مدح ممدوح می آورد و چنین ادامه می دهد:

سحاب رحمت و دریای فضل و کان کرم

سپهر حشمت و کوه وقار و کهف امان

بزرگ روی زمین پادشاه صدرنشین

علاء دولت و دین صدر پادشاهنشان

که گردنان اکابر نخست فرمانش

نهند بر سر و پس سر نهند بر فرمان

(باز هم بازی هنرمندانه با کلمات : فرمان بر سر نهادن و سر بر فرمان نهادن)

از اینجا تا پایان قصیده با زبانی نرم و لطیف و گویا و و گاه با اغراقهای شاعرانه اما بدون زیاده روی های معمول قصیده سرایان مداح، به مدح ادامه می دهد :

نه تافتست چنین آفتاب بر آفاق

نه گستریده چنین سایه بر بسیط جهان

بلند پایهٔ قدرش چه جای فهم و قیاس

فراخ مایهٔ فضلش چه جای حصر وبیان

به ناز و نعمتش امروز حق نظر کردست

امید هست که فردا به رحمت و رضوان

بزرگوارا شرح معالیت که دهد

که فکر واصف ازو منقطع شود حیران

به گرد نقطهٔ عالم سپهر دایره گرد

ندید شبه تو چندانکه میکند دوران

خدای را به تو فضلی که در جهان دارد

کدام شکر توان گفت در مقابل آن

خنک عراق که در سایهٔ حمایت تست

حمایت تو نگویم، عنایت یزدان

ز بأس تو نه عجب در بلاد فرس و عرب

که گرگ بر گله یارا نباشدش عدوان

بر درخت امیدت همیشه باد که نیست

به دور عدل تو جز بر درخت بار گران

چو حصر منقبتت در قلم نمیآید

چگونه وصف تو گوید زبان مدحت خوان

من این قصیده به پایان نمیتوانم برد

که شرح مکرمتت را نمیرسد پایان

به خاطرم غزلی سوزناک میگذرد

زبانه میزند از تنگنای دل به زبان

درون خانه ضرورت چو آتشی باشد

به اتفاق برون آید از دریچه دخان

نخواستم دگر این باد عشق پیمودن

ولیک مینتوان بستن آب طبع روان

بخش پایانی قصیده کمی مبهم به نظر می رسد، برداشت من این است که شاعر می خواسته قصیده را پایان دهد و به دنبال پایان خردپسندی بوده ولی از سویی می گوید من این قصیده را نمی توانم به پایان برسانم زیرا شرح مکرمت توست و مکرمت تو هم پایان ندارد! بنابراین برای رهایی از این پارادوکس، بهانه شیرینی می آورد و می گوید : گرچه نمی توانم قصیده را به پایان ببرم اما در این لحظه غزلی سوزناک به خاطرم رسیده که مانند آتش از تنگنای دلم به زبانم زبانه می کشد. و همانطور که وقتی درون اتاقی آتش بگیرد ناچار دود از پنجره بیرون خواهد زد، دود این غزل نیز از دل آتش گرفته از عشقِ من، بیرون می زند، و من تصمیم نداشتم که مجددا کار بی حاصل کنم (باد عشق پیمودن)، ولی چه چاره که جلوی آب طبع روان را نمی شود گرفت. همنشینی آتش و باد و آب هم در این ابیات قابل توجه است.

ناگفته نماند که اینها که نوشتم نظر شخصی ام بود که ممکن است خطاهایی هم در آن باشد، اما تصور می کنم پیش از مراجعه به شروح و تفاسیر، بهتر است با خود متن دمساز و دمخور شد و راهی به درون دنیای صاحب اندیشه پیدا کرد اگر چه راهی به کمال نباشد، اما گشودن راه تازه لذتی دارد که پیمودن راه رفته ی دیگران آن لذت را ندارد.

برچسب: روز,سعدی,گوشه,سحر,کلام,سعدی, نویسنده: کیارش صالح‌پور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:35

صفحه بندی